نفس بریده...
نمیخوام دستام تبری بی شکست باشه..
// باران //
!!!..اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم... هیچگاه... برای آمدنت باران را بهانه نمیکردی...رنگین کمان من






اين سوزسرما..
در مقابل سردي خونه از نبود گرمي نفسهات
حتي يه نسيم ملايم هم نميشه..
ديگه نبودت رو حتي تو خيالم هم باور ندارم!
"باور ندارم که ديگه نيستي..
حالا تو رفتي من اينجا تنهام!
چشماي گريون
دستاي خسته
دوري چشمات
من رو شکسته!"
// باران //

دیگه یکی شدن بسه..
خودت و گول نزن
..یه کمی خودت باش!
فقط همین..!
**
قصه بزرگ شدن و برات میگم..
اما خودم هنوز نمیدونم..
چیه؟! ..
// باران //


زندگی جدید..
یه حسه خاصیه...
اضطراب ..نگرانی..
نمیدونم..
جالبه...
استقلال...
تحول...
....
۱۵ مهر ۸۵...
دانشجو... به شماره ی...۸۵۰
سلام!
// باران //

دلم گرفت ای هم نفس/ پرم شکست تو این قفس
تو این غبار. تو این سکوت/ چه بی صدا.نفس نفس
از این نا مهربونی ها . دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی. یه روز دستات و می گیرم
تو این شب گریه میتونی / پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه/ چی میشه عاشقم باشی
دوباره من.دوباره تو.دوباره عشق.دوباره ما
تو ای پایان تنهاییی. پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز. بهار آخر من باش
بذار با مشرق چشمات/ شبم روشن ترین باشه
می خوام آیینه ی خونه/ با چشمات همنشین باشه.....
***
دلم برات تنگ شده....
دلم گرفته....
بی حوصله ام...
نگرانم...
غمگینم...
سر در گمم...
نمی دونم یه حس نیازه... یه حس تنهایی.. اما چرا تنها؟! خودم خواستم.. خودم باعث شدم.. حالا پشیمونم...
نمی خوام... من رو می بخشی؟.. بهت احتیاج دارم.. همش این تو ذهنم می چرخه که " دوست داشتن دیگری نیازتو ـ نه محبت در حق اون" .. آره من خود خواهم... ولی می خوامت.. می خوام که در کنارم باشی. با تو خودم رو میشناسم... با تو حس زندگی رو می فهمم... با تو ...
نمی دونم اصلا چمه؟! اصلا حال خودم و نمی فهمم.. فقط می خوام... چی می خوام؟! نمی دونم...
کمک کن رها باشم...به دریای محبتت نیاز دارم .. کمکم کن...
" کمکم کن ..کمکم کن.. نذار اینجا بمونم تا بپوسم..... کمکم کن..."
خدای من... مهربون بی همتا... بازم می خوام که در کنارم باشی... تو بهتر از هر کس حس درونی من رو میدونی.. پس بخواه که....
" دل تنگی هایش را در جویبار دفن کرد
زلال شد
درست مثل...."
تو باید میومدی تو زندگی من... اما نه اینجوری .. نه این طور که من و نابود کنی بدون اینکه متوجه بشی.... من از تو گلایه ندارم.. از خودم شاکی م .. انتظار بیشتری دارم از خودم...
هی باران... کجایی؟! گم شدی...؟! خودت رو پیدا کن... داری فراموش میشی... زود برگرد... منتظرتم... خودت خودـ خودت دوباره خودت رو میخوام...
" اگر شاد باشی . زمان معنایی نخواهد داشت
زمان از میان خواهد رفت..."
پس سعی کن... فقط....
سعی!
**
آنگاه که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است. هنگام ع... و اعتماد است
و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پر ترانه
آنگاه که به همه عشق می ورزیم و اعتماد داریم
آنگاه همه چیز سبک تر می شود و....
منتظر اون روز هستم بی صبرانه!
// باران //
معبود من!
تو به همه چیز آگاهی
پس به امید آنکه خواست تو
همواره تحقق پذیرد.
معبودم!
در اندوه و شادی
بادا که خواست تو تحقق پذیرد.
سلام!
سخته.. سخته... نمیدونم چجوری بنویسم . حتی نمیدونم بنویسم یا نه؟!
ولی نه نمیشه وقتی نمینویسم انگار یه چیزی گم کردم...
قبل از اینکه کنکور بدم میگفتم وقتی تموم شد زندگی جدیدم و شروع میکنم خودم زیاد باور نداشتم به حرفم یعنی زیاد جدی نمیگرفتمش اما....
الان واقعا احساس میکنم زندگیم عوض شده کاملا احساس میکنم بزرگتر شدم دیدم نسبت به زندگی و اطرافم عوض شده... خوشحالم. به نتیجه کنکور هم اصلا فکر نمیکنم .. فقط و فقط خوشحالم که تموم شد .. اصلا دلم برای مدرسه تنگ نشده آخه مدرسه ای نبود که احسلس دلتنگی محیط صمیمیش رو بکنم ... ولی یه حس ـ خاصیه ۱۲سال پشت اون نیمکتا نشستن و ... شاید اگه این سال آخر نبود آرزوی برگشتن میکردم ولی الان هرگز!
هر لحظه بیشتر تشنه ی مهربونی و گرمی دستات میشم....
یکی بهم گفت تو احساس خلاء عاطفی نمیکنی؟! نمیدونم اون لحظه چرا حرفش برام مسخره بود .. اما الان یه جورایی درکش میکنم گرچه تو دریای عشق و مهربونی ِ هستی -م غرق م ولی باز هم.....
***
زندگی رو فقط به این میشناسیم که :
به دنیا بیایم
مدرسه
مدرسه
دانشگاه
ازدواج
کار
پدر و مادر شدن
کار
...
....
مرگ!
همین؟!
واقعا هدفمون چیه؟؟؟؟
** میخوام که عشقت رو لمس کنم... نزدیک تر بیا!
*
این همه بر خود سخت مگیر . Don't be too hard on yourself
کمی مهربان باش , Be a little more compassionate
کمی بیشتر عشق بورز. .a little more loving
"اوشو" "osho"
// باران //

ْمامانی...
دوست دارم . یه دنیا عاشقونه.....
روزت مبارک!
// باران //

""
پرواز،پيمودن آسمان است و به آن سوي باران رفتن. وراء را بوسيدن و به فرا رفتن. شکافتن هواي زندگي و کاويدن فضاي به چشم نيامدني. پرواز،خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن.عبور اسن و ازدور به نظر رسيدن. پرواز، از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن. گذشتن و گرفتار نشدن است است. دوست داشتن است و دل نبستن. پرواز،سبکبال بودن است و نداشتن. پرواز، ارتباط عميقي است با آنچه در عمق آسمان است. پرواز، کليد رهايي است...
شاید بازم یه بهونه پیدا کردم که عشق هر لحظه ام رو بگم...دلیل نفس کشیدنم رو یادآور بشم... بگم که هر ذره ی امیدم با فکر به وجود یه گوهر بی نظیر تو قلبم جا میگیره...
این روزا دوباره یه بهانه ای شده که این عشقم و پنهون نکنم... یه بهونه ی ساختگی که آدما برای غیر معمول نبودن بیان احساسشون درست کردن .. من که هر لحظه و هر ثانیه حاضرم حسم و عشقم و فریاد بزنم... پس الان هم میگم که: .. هیچ عشق و محبت و زیبایی و امید و انگیزه ای بزرگتر و بهتر و مهمتر از وجود هستی ی زندگیم٬ مامان مهربون و عزیزتر از هر وجودی نیست که من همیشه و همیشه٬ هر جا و هر وقت به وجودش افتخار میکنم و از نهایت خوشحالی به خودم میبالم.. من خوشبخترین دختر روی زمینم چون یه فرشته مراقبمه و ازم نگهداری میکنه ... کتاب زندگی رو برام ورق میزنه و نکته به نکته رو برام حل میکنه... هر بوسه ی گرم و مهربونش انرژی بی کران بهم میده... به هر چی که فکر میکنم.. هر جا رو که میبینم جز خوبی و مهربونی و عشق تو نمیبینم... تویی که روح خدایی.. تویی که هدیه آفریدگاری .. چه جوری باید شکر گذارت باشم خدای بزرگ.. ارزش به این بالایی رو با چه اندازه ای پاسخ گو باشم... چه جوری از این مرواریدی که درون صدف با ارزش و نورانی رشد کرده و حالا داره من رو به اوج می رسونه نهایت قدردانی رو بکنم...
منی که هنوز یه ذره از گذشت و مهربونی و عشق اونا رو تو دلم ندارم ولی عظمتشون رو حس میکنم... و آرزوم اینه که با همراهی و هم دلی گوهرای ارزشمندم بتونم در آینده یه ذره کوچیک اون مروارید بشم که شاید همون برق خوشحالی تو چشمای عزیزترینام بتونه یه گوشه کوچیکی از زحمتاشون رو جبران کنه....
مامانی مهربونم ٬
مامان جونی ـ ( مادر بزرگ) بهشتی ـمن..
همه ی بود و نبودم...
قلب من به امید شما و مهربونیاتون میتپه..
همیشه در کنارم باشید
که زندگی من گرمی نفس شماست.....

"""
****
باران ٫ لطیف و پر تپش و مهربان ببار
زیباییت تداعی تصویر ماه اوست
تنها عبور آبی تو در دل زمان
گویای عشق پاک و دل بی گناه اوست
ای آسمان آبی ـ قلب بهاریت
تا بیکران شهر صداقت پناه دل
ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق
ای چشم تو امید گٌل بی گناه دل
رؤیای عاشقانه ی پیوند با دلت
زیباترین تجسم پایان خستگی ست
نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست
این اوج روشنایی دنیای زندگی ست

** شومبوس ـ نازک نارنجی من ... مهسای عزیزم!
تفلدت مبارک...
قشنگترین آرزو ها و بهترین امید ها
رو برای آینده روشنت
با یه آسمون مهربونی تقدیم وجود گلت میکنم!
این یه امتیاز و خوش شانسی بزرگه
که تولد تو هم روز به دنیا اومدن فرشته های زندگی مونه ٬
این طور فکر نمیکنی؟...
***
با حرفت موافقم " سخت ترین لحظات "ــ چند روز زودتر نوشتم ؟... خب کنکوری بودن این پیشامد ها رو هم داره....![]()
// باران //
واااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من! خدا ی مهربونم! ازت یه دنیا ممنونم...
ممنونم که این حس قشنگ رو بهم هدیه کردی...
لحظه ای که از ته ـ ته ـ قلبم گرمای مهربونیت رو احساس کردم... لحظه ای که وجود بی همتایت رو با ذره ذره وجودم حس کردم... خودت بودی که مهربونم رو همراهت آوورده بودی که من تنها نباشم که دلگرم باشم با اطمینان... لحظه ای که لبخند رضایت و امید رو تو صورت مهربون مسافرم دیدم .. کاملا باور کردم که همیشه پیشمه هر لحظه همراهمه و کمکم میکنه و ازم انتظار داره که مایه سربلندی و افتخارش باشم.. لحظه ای که اشک شوق خودم و هستی ـ زندگیم به امید آینده ای درخشان توی اون حالت معنوی جاری شد.. فهمیدم که خودت پیشمی و صدای قلبم ما رو شنیدی که خودمون رو سپردیم دست تو.. اومدی که امانتمون رو بگیری و همراهیمون کنی.... قشنگ تر از این لحظه ها ... قشنگ تر از این هدف و امید ها هم مگه وجود داره؟ بزرگتر از این هدفی هست که همه سعی و تلاشت رو بکنی برای این که جواب اعتماد و لبخند رضایت مادر مهربون و پدر حامی -ت رو بدست بیاری؟.. لحظه ای قشنگ تر از این وجود داره که ببینی باعث افتخار و سربلندی فرشته های زندگیت شدی؟... تو امید بدست آوردن همه ی این قشنگی ها رو تو قلبم روشن کردی.. پس خدایا به امید تو شروع میکنم... خودم رو به دست تو می سپارم و لحظه به لحظه با وجود فرشته هایی که بهم دادی و برام میفرستی خوشحال تر از همیشه جلو میرم... پیش به سوی موفقیت...
" لحظه ها آرام گیرید ... می خواهم در شما زندگی کنم ! "
// باران //
خدایا!
عشق مرا بیشتر و بیشتر کن!
تا با چشمانی آرام بازی های زندگی را تماشا کنم.
و قلبم را استوار نگاه دارم
و روحم را شاد و خوشحال.
خدایا!
در این دنیای غم زده
مرا محل برای عشق خود قرار بده.
** گفتم نگرانم از اینکه اینجا رو بعضیا میشناسند ٫نه به خاطر اینکه دیگه حرفام حرفای خودم نباشه ٫ به خاطر اینکه دیگه نتونم بیام حرفام و رو بزنم .. من تا زمانی مینویسم که بتونم هر چی تو دلم ـ رو عین واقعیت بنویسم. وقتی که حتی یه ذره بخوام به خاطر اطرافم حرفی غیر واقع بزنم یه کلمه هم ادامه نمیدم...
* از وقتی تعطیل شدم تصمیم گرفتم بیشتر بیام بنویسم چون فکرم آزاد تره و وقتم هم بیشتره.. اما نمی دونم چرا نوشتن برام سخت شده یعنی احساس میکنم نمیتونم اون چیزی رو که حس می کنم بنویسم .. اصلا .. اصلا ... چند وقتیه از خودم دور شدم . خیلی احساس بدیه ٫ خیلی ناراحت کنندست وقتی خودت نباشی . اون وقته که از حرفات ٫ اعمال و رفتارت هر لحظه ناراحت و پشیمون میشی... نمی دونم چرا فکر میکنم که من فقط این جوریم٬ یعنی هیچ کس تا حالا یه همچین حسی رو نداشته؟!
این جور وقتاست که دلم میخواد همه ی زندگی و کارام بایسته! تا من دوباره فکرام و جمع و جور کنم ٫ تا دوباره خودم و پیدا کنم و سوار ماشین زندگی بشم و اون وقت با خیال راحت و با اطمینان به اینکه این خودم هستم که دارم ماشین رو کنترل میکنم به راهم ادامه بدم... در اون صورت هر اتفاقی که بیوفته و هر چی که پیش بیاد با اراده و توانایی خودم باهاش رو به رو میشم ٬ ضرر و زیان و نفع و استفاده ش فقط و فقط دست خودمه. اون وقته که میتونم بگم : منم "باران" !
** ۳۶۴ رو مونده تا کنکور.. چه جالب! الان از گفتنش خندم میگیره . اما هر چی نزدیک تر میشم... وای خدا اصلا تصورش رو نمیکنم که اینقدر روزا زود گذشته که حالا من هم دارم آماده میشم برای مبارزه با این غول بزرگ مهربان! یه جورایی دلم میخواد زودتر تو حال و هوای درس خوندنش قرار بگیرم اما... یه علامت سوال ( ؟ ) بزرگ تو ذهنمه از آینده .. از خودم ... موقعیتم .. و ... و...و ....اما بازم امیدوار و دلگرمم به کمک خدای بزرگ و مهربونم...
*** این روزا که بیشتر وقت دارم تا بدون دغدغه فکر کنم با آرامش٬ زندگی و اطرافم رو نگاه کنم . میبینم که... هر چی میگذره سخت تر میشه... نبودنت ..جای خالی مهربونیات ٬ روز به روز برام پررنگ تر میشه... اما ... من تو رو می خوام می خوام که دوباره بیای پیشم بمونی...دیشب که بعد از این همه مدت اومده بودی پیشم بیشتر دلم هوات رو کرد... باورم نمیشه که خودت بودی که ازم یاد کردی٬ به فکرم بودی.. حرفایی رو که زدی نمیدونم باور کنم یا نه؟ برام سخته یه ذره ... اما چرا نذاشتی منم حرفام رو بهت بزنم این همه حرف نگفته تو دلم رو چطور ندیدی؟ حرفایی که به اندازه لحظه لحظه ی تنهایی و دوری تو ٬تو دلم انباشته شده.. مگه میشه ندیده باشی؟! حتما دیدی ولی چرا نذاشتی خالی بشن؟ چرا نذاشتی برات بگم ؟... شاید همشون رو خودت خوب میدونی.. آره حتما همین طوره چون خوب که فکر میکنم میبینم بین حرفات یه جوری بهم فهموندی که همیشه باهام هستی هر لحظه و هر جا... اما بازم کمه .. بازم برام کمه من خودت رو می خوام دیگه نمی تونم ساکت باشم.... بیا پیشم بیا و این فکر آشفته و قلب بیقرارم رو آروم کن... بازم منتظرت می مونم...
ـ وقتی که دلتنگ میشم و همراه تنهایی میرم
داغ دلم تازه میشه زمزمه ها ی خوندنم
وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه
قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف میزنم نمیدونم نمیدونم
این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره
کاش می تونستم بخونم قد هزار تا پنجره....
* نگران و ناراحته یه دوست مهربون و عزیزم! خیلی زیاد...شاید بیشترش به خاطر اینه که نمیتونم کاری براش بکنم.. چرا؟ . چطور می تونم ناراحت نباشم وقتی میبینم یه عزیزـ مهربون داره بهترین روزای زندگیش رو تو غم و ناراحتی میگذرونه... و منم هیچ کاری نتونستم براش بکنم؟... یه کم که فکر میکنم تقصیر رو میندازم گردن عشق و دوست داشتن... ای خدای من ! این چه دنیایی که عشق و دوست داشتنش هم با رنج و ناراحتی همراهه؟! کمکمون کن که آروم همه تقدیرات رو بگذرونیم!
*** نمی خوام ناراحتی یا حتی بعضی وقتا حسای درونیم رو کسی بدونه چون نمی خوام اطرافیانم هم مثل من فکرشون مشغول بشه .. هر کسی زندگی و راه خاصی رو داره که به نوبه خودش باهاش درگیره.. می دونم که دوستی باید هم تو سختی باشه هم تو خوشی ولی یه وقتایی هم هست که می خوای خودت تنها جلو بری.. این اجازه رو بهم بده ٬ لازم دارم...
شاید شادی و خوشحالیای زیادی داشته باشم ولی برای درک و لذتش الان توانایی ندارم ٬ شاید فردای نزدیک بهش برسم...
فقط می خوام که با خوندن نوشته ها و حرفای دلم کسی ناراحت و نگران نشه ٬چون در غیر این صورت دیگه حرفی برای گفتن باقی نمیمونه...
// باران //

هر شب وقتی صفحه ی سفیده روزنویسم رو باز میکنم... لحظه ای که میخوام تموم حرفا و احساس اون روز رو بنویسم فکر میکنم ومطمئن میشم که مفیدترین کاری که انجام دادم این بوده که تصمیم گرفتم هر روزم رو مکتوب کنم.. احساسم رو بنویسم... هر روز "باران" رو مرور کنم.. این جوری حتی خودم رو هم بهتر میشناسم.. مثل این میمونه که دوباره زمان رو برمیگردونی عقب و کارایی که انجام دادی رو با دقت نگاه میکنی.و بررسی میکنی. عین یه زندگی دوبارست وقتی صفحه های زندگیت رو ورق میزنی.. در عرض چند لحظه میری۷-۸ ماه قبل تر ... مثل یه گنج یا یه آینه میمونه... وقتی که بدون هیچ پرده ای همه چیز رو مینویسی.. لحظه به لحظه رو...یه گنج با ارزش ـ که فقط و فقط خودت قدرش رو میدونی... وقتی می خونیش انگار همون آن داری زندگی میکنی.. همون حس ٬ همون موقعیت و همون صحنه ها... وقتی میخوای بنویسی چون که احساس میکنی که با ارزش ترین یادگارای زندگیت هستن.. دوست داری حتی کلمه به کلمش رو هم با بهترین وسیله ها رو کاغذ بیاری... خوشحالم ٬ خوشحالم ازاینکه هر لحظه که اراده کنم میتونم تک تک ـ لحظه های زندگیم رو مرور کنم حتی لحظه های تلخی که هیچ کس ـ هیچ کس بجز برگه های سفید این دفتر مشکی ازشون خبر نداره .... که حتی اونا هم تجربه ای میشه واسه تصمیم های آیندم....
*روی سکوی کناره پنجره همه شب جای منه
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم همیشه یار منه
کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره میپرن توی کوچه
سر حال از اینکه آزاد شدن نمیدونن که اسیره دل سنگ باد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه ٫ همدم سکوت تنهایی من تیک تیک ـ ساعتمه...
***
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
دوست دارم...
.........
اینقدر باید بگم تا ... بگم تا... اندازه ای نداره.. چه حدی رو می تونم مشخص کنم برای دوست داشتنت؟!
مامان مهربونم! فرشته آسمونی! بی نهایت دوست دارم. مهربونیات ٬ دلگرمی حضورت ٬ امید هر لحظه ی زندگیمه... دوست دارم و یک لحظه نبودنت رو نمیتونم تحمل کنم.. خدایا ! قلب مهربونم رو ازم نگیر ..! هیچ وقت.. همونطور که لطف و رحمتت رو ازم دریغ نمیکنی.. تکیم به تو ـ که پشتیبانی..
* امتحانا هم به خوبی تموم شد.... البته واقعا دوران خیلی سختی بود.. اما خب چه میشه کرد زندگی ـ دیگه.. " تا نباشد......"
الان دارم حسابی از این تعطیلات کوتاهم استفاده میکنم... که آماده بشم واسه یک سال تلاش...
یه کم که نه نمیدونم چرا ایندفعه خیلی سخت بود برام نوشتن... پشتم حسابی باد خورده..
تنبل شدم ؟!.. اما بازم مثل همیشه تا شروع به نوشتن میکنم دیگه کلمه ها همین جوری میاد.. انگار اونا هم دلشون واسه اینجا تنگ میشه...
** یکم ناراحتم از اینکه چرا اینجا رو معرفی کردم.. احساس میکنم شاید دیگه نتونم همه چیز رو بنویسم.. حس سختی ـ نمیدونم بتونم باهاش کنار بیام یا نه.. سعیم رو میکنم...
// باران //
مامتولد شده ایم
برای یگانه بودن.
دنیا را سرشار از خوبی ها میبینیم
و هیچ گاه اسیر روز مرگ نخواهیم شد٬
چون در نگاه ما ٬
خورشید از غرب طلوع میکند!!!!
دومین سال از زندگی بدون تو رو هم شروع کردم با امید به اینکه تو همراهمی...
* باید روزه خاصی می بود برام اما...
امسال هم گذشت .. با یه تفاوت هایی...
اولین سالی بود که یه قلب مهربون دیگه هم این روز رو بهم تبریک گفت از این بابت خیلی خوشحالم..
ممنونم که به یادم بودیـ...
** اما مهم تر از همه...
مامان جون مهربونم! خاله عزیزم....! روز شکر نعمت حضور شما هم برام روزای خیلی قشنگ و خوبی بود.. خوشحالم که در کنارم هستید... خیلی دوستون دارم...
مامان جونی ! این نفسای مهربون و الهی ت خیلی با ارزش ـ.. یعنی من اینقدر لیاقت دارم که تو هوای بودن تو زنده باشم؟... خدای بزرگ و عزیزم.. چقدر باید شکر کنم نعمتایی رو که بهم دادی... امید که سال های سال این قدرت رو بهم بدی که شکر گذار این نعمت های بی دریغت باشم...
// باران //
خدایا!
با آزمونی رویارو هستم
بگذار با ایمان به آن که پرسشگر تویی،
همان گونه که پاسخگو تویی،
با آن روبه رو شوم.
خدایا! همه چیز طبق خواست تو تحقق می یابد،
پس چرا باید نگران و پریشان باشم؟
* خدایا!
به رغم تمامی تلاش هایم
نیازمند آن نیرو،شهامت و ایمانی هستم ،
تا دریابم در هر چه رو می دهد
رحمت تو نهفته است.
آمین!
دوباره امتحانا شروع شد...
دوباره یه ماه دوری.. دوباره یه ماه تلاش بی وقفه...
امسال سال سرنوشت سازی _ برام..
باید تمام تلاشم رو بکنم تا با بهترین موفقیتا امتحانا رو پشت سر بزارم تا تلاش برای موفقیت بزرگتر رو شروع کنم..
خدایا از تو کمک می خوام.. از تو یاری می خوام تا با آرامشت دریای درونم رو آروم کنی..
با عظمت و بزرگی دانش بی انتهات من رو حمایت کنی...
می دونم که مثل همیشه هر لحظه و هر جا همراهم هستی..
با اطمینان و دلگرمی به حضور مهربون وبزرگت...
شروع می کنم...
به نام تو که راهنمایی..

// باران //
خدایا!
بی او تنها و گمشده ام٬
لبریز از ترس و نومیدی.
در این روز....
ایمانی به من عطا کن
تا دریابم گرچه در کنارم نیست...
اما هنوز تو با من هستی
و این تنها چیزی ست که بدان نیازمندم.
خدای من! در کنارم بمان!
*می خوام بنویسم.. اما نمیدوم چه جوری.. چی بنویسم که این احساسام رو بیان کنه
میخوام دوباره بنویسم برات از دلتنگیم... از روزایی که طاقتم از تحمل این سردی دلا تموم میشه... روزایی که اومدن و رفتن ـ آدمکایی رو تماشاکردم که یه روزی هم دلمون بودن و الان مثل یه اتفاق ساده از کنار حقیقت تلخ من گذشتن.. و چه زخم عمیقی بود که نبودی و آرومم کنی.. و گذشت مثل همه ی نامهربونیای بی تو... از زمزمه های هرروزم بگم.."بخند تا دنیا بهت بخنده" آره؟.. این جوریه؟... چه قدر تظاهر... چقدر امیدواری... اما مگه بدون اینا هم میشه زندگی کرد... میشه نشست و زانوی غم بغل گرفت هر لحظه و هر لحظه٬ تولد و نهایت روزای با هم بودن رو اشک ریخت... هر لحظه هوای مهربونیت رو نفس کشید و غصه خورد... نه.. نمیشه.. گذشت این یک سال به من نشون داد که نمیشه.. فهموند که نه ... هر لحظه و هر ساعت و هر روز میاد ومیره بدون اینکه اصلا اهمیت بده به اینکه تو چی هستی؟ چه روزایی رو داری میگذرونی؟.. چه احساسی داری و چی میکشی؟... فقط یه هشدار بهت میده که :" ببین و عبرت بگیر..! ببین و آگاه باش..! ببین و ... امیدوار باش به این که یه روز تو هم میرسی به نهایت.. میرسی به جایی که تو ٬ تو اوج خوشحالی و سعادتی.. اماعزیزانت... اونایی که لحظه هاشون رو باتو پر کرده بودن حسرت نبودت رو می خورن...و این دوران ادامه داره ... و ادامه داره... و ادامه...
با گذشت این مدت فهمیدم که میشه از درون سوخت و به ظاهر ساخت... شکایتی ندارم.... و نباید داشته باشم.. چون باید بگذره.. باید یاد بگیرم که با هر سختی و غصه ای باید جنگید... و وقتی موفق شد که باور کرد و از بین برد...
من قدرت رو از وجود و یادگار تو یاد گرفتم ٬ از همدل و همراه زندگیت که همیشه و همیشه برام اسطوره ی مقاومت و کمال بوده.. من میدونم که تو هم این رو فهمیده بودی..که الان با حمایت و دلگرمیت کمک میکنی و پشتیبانش هستی برای حفظ ادامه راه اغاز شده ی تو...
اما میدونی هنوزم وقتی هوای بودنت رو استشمام میکنم.. وقتی جای خالیت رو میبینم.. گرمای مهربونیت چشمام رو بیدار میکنه... شاید این خوشحالی و اشک شوق از افتخار درک روح بزرگ و عزیزت باشه.. نمیدونم.. اما باید این رو هم با گذشت زمان از ته ته ـ قلبم قبولش کنم.... ولی هنوز که هنوزه چشمام منتظر برگشتنت از سفره...
" سفر همیشه قصه رفتن و دلتنگی ـ به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگی ـ..!"
اما تو این رو بهم گفتی و چه حقیقت تلخی...
بهت قول میدم مثل قولی که به همراهای این راهم دادم.. قول میدم امیدوار باشم و جنگجو.. پر تلاش و مقاوم..شاد(؟) و موفق.. برای رسیدن به تو... و جایی که دیگه جدایی و غصه معنا نداشته باشه و میدونم و به روشنی میبینم که تو هم منتظرم هستی .. بهت قول میدم و باانجامش شب و روز رو می سازم.. اونجور که قلبم میگه..حمایتم کن که قادری ٬ با کمک مهربون بی انتها...
ـ اصلا نمیخواستم شکایتی بکنم از زندگی و شرایط فقط یه دردلی بود که آرومم کرد... پس نگران نباشـ... که من با اراده قوی دارم راهم رو ادامه میدم.. و امیدوار به آینده ..
مثل همیشه سعی میکنم که بگم:"خوشحالم!" در هر شرایطی...
*خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره ت رو نمی سوزونه
جای سیلیای باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی...
....
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو ٬تو جنگل نمی تونستی بمونی...
دلت رو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
می دونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره...
ـ میدونم میبینمت.... می دونم....
// باران //
<< بارون عاطفه جون تولد یک سالگیت مبارک >>

همیشه برام تبریک گفتن ـ آغاز مهم بوده....یعنی فکر میکنم و عقیدم به اینه که هر آغازی می تونه قشنگ و ارزشمند باشه... تبریک گفتن هم یه انرژی ـ واسه ادامه ی این راه ...
خونه قشنگم... محرم ـ اسرارم.. جایی که همه احساسم رو باهاش تقسیم میکنم.. و شاید با سکوتش آروممم میکنه. امروز یه ساله شد. یعنی یک سال احساستم رشد کرد.. یک سال بالغ تر شدم...خیلی خوشحالم... وبیشتر خوشحالیم از اینکه با انرژی های مثبت و همیاری و هم دلی مهربونایی این سال گذشت که سخت ترین سال رو برام به پر تجربه ترین و به یادموندنی ترین سال زندگیم تبدیل کرد...
حالا میخوام سال گرد این آغاز شیرین رو جشن بگیرم و به همه ی عزیزام بگم که :
پایداری و ارزش این دنیای پاک و شیرین رو مدیون شما هستم...
عزیزای مهربونی که احساسم رو از لابه لای کلماتم درک کردند...
" گنجینه دقایقم ۱ سالگیت مبارک! "
* یه مدت طولانی از اینجا دور بودم خیلی حرفا واسه گفتن دارم... اما شروعش سخت ـ...
ولی حتما می نویسم...
** عزیزم ممنون از تبریک قشنگت... دلگرمی های تو امید به ادامه رو برام زنده میکنه..ممنونم..
// باران //
خدایا!
آیا به من لبخند خواهی زد
تا شکوفه های معطر و زیبای عبودیت
در قلبم شکفته شوند؟
و هر شکوفه بخواند:
¤¤ خدایا به تو عشق می ورزم! ¤¤

*تو هم مثل من به خود می گویی:
که امسال ٬ بیا و از گناه عاری باش؟
سال های قبل هم این گونه گذشت
امروز را بی دلیل بهاری باش!
*برخیز و برای یک بار هم که شده
عاشقانه به زمین سلام کن
رها شده در نور بی کران فریاد بزن:
ای خدای بزرگ ٬ رحمتت را بر ما تمام کن...!!!
*اینقدر واژه ها و شعرهای قشنگ و با معنی هست که تو نظرم لطافت لحظه های بهاری رو توصیف
میکنه که نمیدونم کدوم رو بنویسم...
*بهار قشنگم.... نسیم لطیف صبح... شکوفه های ناز... و خورشید مهربون بهاری... خوش اومدید..
آروز میکنم که با عشق به شما سال پر از موفقیت و شادی وسرشار از امیدوراری رو پیش رو داشته
باشیم.... از وجود شما لذت می برم... پس سال خوبی رو شروع کردم .. ازتون ممنونم...
*همین طور از همه ی مهربونایی که کمکم کردن با دلگرمی قلبای مهربونشون ۸۳ رو با تمام...هاش٬
کنار بزارم و به ۸۴ سلام کنم... امید که سال خوبی رو کنار هم داشته باشیم... و آفتاب مهربونی تا دنیا
دنیاست تو قلبامون بتاب ـ...
*دوستون دارم به اندازه همه ی ستاره های قشنگ ـ آسمون بهاری...
// باران //
*۸۳ هم گذشت... اما گذشتنش یه جورایی پررنگ تر بود.. تلخ تر و سخت تر.. شاید .." فقط شاید چون
عدد ۳ رو دوست ندارم.." خیلی توجیح خنده داری ـ...
*همیشه برام این روزا خیلی مهم بود. فکر میکردم تحول ـ و تموم شدن زمستون.. شکوفه زدن درختا..
اومدن بهار .. باید همیشه خوب باشه.. همیشه یه تحول بزرگی رو داشته باشه .. همه چیز اون روزا فرق
کنه.. لحظه تحویل سال برام یه لحظه خاص بود.. حتی فکرش رو هم نمیکردم که ممکنه تو این لحظه که
برای من قشنگ و بزرگ ومتفاوت ـ... جای دیگه تو دلای عروسکی این دنیا یه لحظه باشه مثل بقیه ر
روزا.. یه وقتی باشه که هرگز آرزوی اومدنش رو ندارن.. حتی ازش می ترسن... براشون این روزا و این
لحظه نه تنها یه آغاز دوباره و از نو متولد شدن نیست بلکه یادآور لحظه های تلخ گذشتشون هم
هست....
*من اینا رو نمی دونستم و منتظر اون روزای قشنگ بودم تا یه آغاز دوباره داشته باشم ٫
یه تحول قشنگ و متفاوت...
*الانم این روزا برام متفاوت ـ.. اما نه تفاوتی که قبلا تو دلم بود.. تفاوتی که اصلا و اصلا به خاطرش منتظر
نمیمونم.. حتی دلم می خواد ازش فرار کنم.. می خوام که هرگز نیاد..یه تفاوت گنگ و مبهم .. که هر
لحظه نزدیک شدنش رو مثه تیک تاک ساعت تو فکرم و مغزم یادآوری میکنه.. میگه که بیا.. بیا بشناس
منٌ.. این تحولٌ .. این اتفاق رو هر لحظه بیشتر باور کن... لحظه های تنها بودن رو لمس کن... باورکن که٬
که دیگه چرخ زندگیت از ریل و جاده گذشته خارج شده... دیگه بر نمیگردی تا همسفرات رو ببینی... بر
نمی گردی که حتی.. که حتی این تازگی طبیعت رو باهاشون شریک باشی...
- چشم من بیا من و یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن
" اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد"
قصه گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
......
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه می خواد...
*این رو باید بدونم که زندگی و این بازی ـ لحظه ها به خاطر دل من و تو تغییر نمیکنه... روزا میان و میرن
بدون اینکه ذره ای تغییر کنن به خاطر حال من و تو.... من باید خودم و باهاش همراه کنم... من باید این
کوله بارم رو خودم و تنها خودم ببرم ٫ ببرم تا برسونم به یه مقصدی.. جایی که کسی انتظارش رو
میکشه.. جاییی که دیگه ....
*خیلی دنیای غریبی ـ.... دنیایی که هر جا باشی تو رو میکشونه به سمتی که میخواد.. میبردت تا بی
نهایتی که هر ذرش برات یه درسیه... هر چه بیشتر بری بیشتر درگیر میشی... راهیه که هر چی قدمت
رو جلوتر بزاری ادامش سخت تره...
*لحظه های بی تو بودن هم گذشت شاید مثل همه لحظه های عمرم.. اما چه گذشتنی...
این روزا رو هم میگذرونم....
میرم قوی تر از همیشه تا هر چی تلخی و غم و سختی ای که تو این سال داشتم رو جبران
کنم.. مثل یه کوه به ۸۴ سلام کنم و بگم که:" من اومدم.. اومدم که بهترین سال ها رو تجربه کنم...
اجازه نمیدم هرگز و هرگز من رو خورد کنی.."
میگم... حتی شده به خاطر اینکه به قول های گذشته عمل کرده باشم...
زندگی در عشق
-در این اندیشه بودم که مرگ٬
ضایعه ایست ویرانگر
عذابی جانکاه برای رنج کشیدن.
اکنون چنین می آموزم
که هستی ات هدیه ای بالنده بود
و عشقی که در من باقی ماند.
نا امیدی مرگ
حیات عشق را ویران می سازد
اما حقیقت مرگ هرگز آنچه را به ودیعه گذاشته نابود نخواهد کرد٬
من می آموزم دوباره به هستی ات نگاه کنم
به جای دیدن مرگ و نبودنت.
"ماری جوری پیرز"

THE EXISTENCE OF LOVE
I had thought that your death
Was a waste and a destruction
A pain of grief hardly to be endured.
I am only beginning to learn
That your life was a gift and growing
And a loving left with me.
That desperation of death
Destroyed the existence of love
But the fact of death
Cannot destroy what has been given.
I am learning to look at your life again
Instead of your death and your departing.
"MARJORIE PIZER"
**به امید ۸۴ ی بهتر...
// باران //
*خدای من!
حتی اگر در هیاهوی روزمرگی
تو را از یاد ببرم
تو مرا فراموش نخواهی کرد.
خدای من!
تو در تمامی مشکلات و دشواری های زندگی
نیرو و اقتدار منی.
پس ای خوب من!
مرا متبرک گردان
تا چیزی نگویم،
کاری نکنم
و به چیزی نیندیشم
که مایه ناخوشنودی تو شود!
آمین!
*26-27-28-29-30-1-2-3-4-5-6-7-8-9-10-11-12-13-14...
اووووووووه..
19 روزه ننوشتم...
چقدر سخت بود... هر باری که میخواستم بنویسم یه اتفاقی پیش میومد.. اما کم کم دارم به این معتقد میشم که تا تقدیر و قسمت نباشه هیچ کاری انجام نمیشه حتی اگه همه توانت رو برای انجامش بزاری.. حتما تقدیر این جوری برات خواسته که تو با تمام تلاشهایی که میکنی موفق به انجام اون کار نشی تا شاید بعدا موفقیت توش برات لذت بخش تر باشه.. یا عدم انجامش جلوی ناخوشایندیا رو بگیره... دیگه خیلی وارد بحث فلسفی نشم..
حالا از کجا شروع کنم...
*محرم... ماه خون؟.. ماه غم؟.. ماه عزا و ماتم؟... دیگه برام بی معنی شده ٬امسال حتی سعی نکردم که توی یکی از این مراسم شرکت کنم.. که بخوام اشک بریزم...سالای قبل این روزا برام فرصت خوبی بود که همه اشکای بی بهانه ای که پشت سد چشمام زندانی بودن رو رها کنم... گریه کنم.. اینقدر که برای یه لحظه هم که شده فکر کنم که این مراسم واین عزاداریا و این نمایش غم اندوه باعث ناراحتیم شده.. اما..الان دیگه اینجوری نیست. الان که دیگه این سد خیلی وقته شکسته و نتونستم ترمیمش کنم.. دیگه بهونه نمیخواد ٬ دیگه حتی همون یک لحظه رو هم با این بهانه ها پر نمیکنه...
وقتی پشت پرده رو میبینی.. وقتی میبینی که ۱/. این آه و ناله ها از ته دل نیست.. چطور باز میتونی خودت رو گول بزنی... خودت رو گول بزنی که نه.. هنوز اون ته تهای دل آدما عشق به سالار روشن ِ... چطور میتونی این دغل کاریا و این ریا کاریا رو ببینی و هیچی نگی... و باز هم خودت رو گول بزنی که - نه...هنوز هم...
¤¤ می خواستم همون روزایی که این توهم تو ذهنم بود بنویسم ٬ که نشد...¤¤
*بازم اومدم پیشت خدای مهربون.. هنوز نرفته برگشتم... مگه نه اینکه این روزای آخر سال همه در حال رفت و آمد.. همه خوشحال و چشم انتظار رسیدن بهاری نو هستن. منم این روزا بیشتر میام پیشت.. بیشتر از هر زمان دیگه محتاجم که تو این روزا پیشم باشی تا با لمس گرمی عشق تو ... صبرم رو بیدار کنم... بیدارش کنم تا دوباره بیاد کمکم تا منم این روزای بهار رو که دیگه برام قشنگ نیست رو بگذرونم... خدایای مهربون من... کمکم کن..کمکم کن تا بتونم تعادل فکریم رو حفظ کنم..کمکم کن تا یار و یاور و همراه خوبی باشم.. کمکم کن تا تو روزای سخت و سرد ... شادی رو حتی شده از یه روزنه خیلی کوچولو تو دلای مهربونام بتابونم... تا بشیم مثل همه... و بهار رو زندگی کنیم..
ـ برای شنیدن تو که هیچ وقت برام حرفی نداری...
باید بمونم اینجا شاید یه روز بیای ببینی...
تموم روزام مثل هم٬مثل همیشه...
صدای قشنگت همه جا شنیده میشه...
اما خودت که نیستی ببینی همش سراب...
مثل عذاب وقتی میخوام دیگه نیستی...
نیستی که ببینی اشکام دیگه نمیتونن نریزن ...
آی بمونن ... بسازن ٬ نمیرن...
*چقدر قشنگ ِ... چقدر لذت بخش ِ... چقدر با ارزش و دوست داشتنی ِ...
لحظه هایی که حس میکنی... وجودت ارزشمند ِ... حتی یه کوچولو...
لحظه هایی که میفهمی که مهربونی و عشق و دوستداشتنی که تو نسبت به عزیزی داری تو قلب اونم نفوذ کرده... وقتی که دیگه با صدای دلت حرف میزنی...
این قدر این لحظه ها رو دوست دارم.. که میخوام هرگز تموم نشن..
بمونن تابی نهایت.. تا بی کران... تا جاودان...
می دونی هیچ چیز ارزشمند تر از این نیست که لبخند رضایت از عملت رو٬ روی صورت مهربونت ببینی... اون وقتِ که به خودت می بالی... احساس ارزش میکنی... تجربه خوبیه و خیلی با ارزش.. انرژی ای که بهت میده از هر چیزی قوی تره...
ـ برای توست که دشت پر از قشنگیست
برای توست که رودخونه روونه
از اینجا تا افق رنگین کمونه
نبینم اشکی از چشمات بباره
کسی بر روی قلبت پا بزاره
بمیرم تا که اون روز نبینم
که چشمات نازنینم سایه غم
*همون ها که ستاره نام گرفتن
از اون چشمای تو الهام گرفتن ...
*یه روزای میشه که اینقدر روحت و فکرت درگیر و خستست که فکر میکنی باید یه قرن استراحت کنی ... اونم استراحت جسمی.. اما هر چی بیشتر می خوابی و استراحت میکنی این خستگیت بیشتر میشه... میبینی که اشتباه میکردی.. این روح لطیفت ِ که خستست.. و احتیاج به استراحت داره٬ احتیاج داره تا تنها باشه.. که خلوت خودش رو با دنیاش بگذرونه... باید بهش اجازه بدی که یه مدت بدون هیچ دغدغه ای بدون هیچ فکری.. بدون هیچ انتظاری ... تنها باشه.. استراحت کنه ٬ تا دوباره خودش بشه.. همون روح لطیف و در عین حال قوی و با ارداه.. تا بازم شروع کنه به یه زندگی دوباره با یه انرژیِ دیگه... و پیش به سوی موفقیت... که همیشه در انتظارمون... ¤¤ این نظر من بود.. ¤¤
*این قدر الکی از این تعطیلیای بی مقدمه خوشحالی کردیم که حالا به عواقبش رسیدیم.. باید جمعه ها هم بریم کلاس... اونم بایه دبیر جدید و روحیه ضربه دیده از حمله عصبی ِ دبیر ِ قبلی.. چه اتفاقا که تو این سال نیفتاد... چه آدمایی رو که نشناختم.. هم اونایی که قلباشون مثل آینه صاف و پاک مهربون بود. هم اونایی که قلب سنگی داشتن ... و از سر نادانی ( تعبیر من ِ ) با نا آگاهی و بی توجهی با همه سر جنگ داشتن.. بی خبر از عاقبتی که در انتظارشون ِ پلای روبه روشون رو خراب میکنن به این خیال که بلکه جبران راهای اشتباه گذشته باشه.. اما افسوس که... آینده رو هم با دستِ خودشون خراب میکنن... اون هم بدون آگاهی... هِییییییییییییییییْ ... باید آه بکشی برای این قلبای سنگی... تا شاید یه روزی از همین روزا این سنگا هم بشکنه و از زیرش گلای قشنگِ مهربونی بشکفه... امیدوارم...
*راستی خیلی خوشحالم چون یه قلب مهربون و دوست داشتنی به قلبای مهربونی که همراهم بودن تو تنهاییام اضافه شده.. خیلی دوسش دارم این
گل ِناز رو...
*بازم آخر ماجرا رسید...
ـ وقتی با منی٬ خود را احساس میکنم
وقتی به یاد توام
هستم
برای همین است
که دوستت دارم
با تو هستم!
**می دونی نیاز دلامون پر کشیدنه اما نه تا اوج آسمون٬که تا غروب سرخ هرچی نگاه غمگینه. دلم
میخواد همیشه یه پله بالاتر باشم٬پله ای که من و برسونه به ابرها٬جالبه نه٬وقتی آدم زمینی باشه و
بخواد آسمونی بشه٬دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دوردورا سرک بکشه.
احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمیشه٬همون موقع که دلت میگیره٬همون
موقع که طاقت دلت تموم میشه.از چی یا بهتره بگم از کی؟ از خیلی ها٬از اونایی که به دلت سنگ
میزنن٬فکر میکنن که دلای آدما اگه بشکنه٬میشه یه جوری کنار هم چیدش٬اما تو خوب میدونی٬چینی
بند زده که چینی نمیشه٬دلای ما آدما که....
دلم میخواد٬قاصدک نگاه آدمایی که دوستشون دارم٬رو طلوع بی غروب زندگی سوار شه.ابرهای که
همیشه ما رو یاد تیکه هایی از بهشت میندازن٬همیشه یه جایی کنار دل آسمونیمون باشن.
چتر همه اونایی شم که نمیخوان نم نم اشکای دلواپسی٬رو سجاده بی نیازیشون تر شه.
می بینی خواسته دلای آدما٬همیشه از جنس بلوره٬خود مائیم که به بلور آرزوهامون شکل میدیم
٬جوری که به قالب آرزوهامون درآد.
زندگی ما آدما٬رو گردونه همین آرزوهای کوچیک و بزرگ میگرده. جایی که این
گردونه وایسه٬ما به آرزوهامون میرسیم٬ پس بزار همین جا دعا کنیم:
خدایا!
همه اونایی که دلاشون آسمونیه٬نگاهشون بارونیه٬خنده هاشون بی ریاس٬گریه هاشون رنگ یه دنیا
شبنمه٬ به همه چیزایی که تمنای درونیشونه٬ برسن.
دنیای سبز دوستی ها٬ یه دنیای بی خزونه٬اگه باغبون دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده.ما
برای به یاد هم بودن٬به چند خط نوشته٬یه شاخه گل مریم٬یه عکس یادگاری و خیلی چیزای دیگه نیازی
نداریم.برای اینکه من و تو یاد هم باشیم٬تنها یه خاطره هم میتونه٬خاطره ساز دوستی های ابدیمون
باشه.خاطره کوچیکی از با هم بودن هامون. حالا دیگه تداوم دوستیمون٬دست خودمونه٬به این که چقدر
نسبت به هم صادق باشیم٬بی ریا باشیم و با ایمان.
نمیدونم کجای راه دوستی هستم٬ ابتدا یا نیمه راه٬اما هر جا که باشم٬بذار آینده دوستیمون رو با این
جمله٬زلال کنم که : دوستت دارم٬دوست من!
"مریم گل علیزاده "
"موفقیت "
*این متن رو تو مجله موفقیت خوندم ... دیدم با دل من هم صداست.. دوست داشتم که بنویسم اینجا..
**
یعنی حتی گذشت یک لحظه َش برام به اندازه یه قرن بود.... اما... اما خدای مهربونم...
اون که همیشه و هر جا که باشم... همدم ـ تنهاییام ِ ...
خدای عزیزی که می دونم هر تقدیری که برام در نظر گرفته جز خیر و صلاحم نبوده..
این بار هم کمکم کرد.. کمکم کرد تا این کوه بزرگ و بتونم جا به جا کنم..
کمکم کرد تا بتونم.. بتونم بازم به زندگیم ادامه بدم...
امروز احساس کردم که یه عشق قشنگی تو دلم ِ .. یه انرژی قوی و محکم... همه ی این امید رو بعد از
وجود مامانی مهربونم٬ تنها امید زندگیم و ... خانوادم... از وجود دوستای مهربونم دارم... دوستای عزیز و
مهربونی که فکرشون.. صحبتاشون... و وجودشون برام یه دلگرمی ِ... یه امید ِ به فردایی بهتر...
می خوام امروز که روز عشق و دوستی ِ به همه ی مهربونام بگم که خیلی دوسشون دارم و وجودشون
برام یه دنیا ارزش داره... و آرزو میکنم که هر سال و هرسالی که میگذره
بذر این دوستی بهتر و قشنگ تر و محکم تر و عمیق تر رشد کنه...
این آرزویی ِ که از تهِ تهِ دلم دارم... بازم میگم که خیلی دوستون دارم
وبرام خیلی خیلی مهم و با ارزش هستید....
!Happy Valentine's Day
// باران //

تولدت مبارک! ![]()

*****
نقل مکان کردم.. یه تحول لازم بود...
عزیزم ممنون که تو این تحول همراهم بودی.. یه دنیا ممنونم و خوشحال!..![]()
// باران //
سلام!نوشتن برام سخت شده.. اصلا دیگه فکر کردن برام سخت شده...یه مدت فکر میکردم با یه تغییر شاید بهتر بشه.. اما فعلا منصرف شدم،تا بعد ببینم چی میشه..فقط یه سوال دارم..."تا حالا شدن حتی حوصله زندگی کردن نداشته باشی.. حتی دلت نخواد فکر هم بکنی..؟ "و اما.......................*شومبوسیای گلم! مهربونای نازم!دلم براتون یه ذره شده.... یه جیزغیلی... دیگه طاقتم داره تموم میشه...واسه دیدینتون روز شماری میکنم... اما دیگه داره تموم میشه این انتظار اگه خدا بخواد...یه خسته نباشید حساااااااااااااااااااااااااااااااااااااابی هم باید بگم که از هفت خان امتحانا گذشتید..تبریک هزار بار تبریک....
عاطفه گلم! معلم مهربونم دلم برای درس دادنت ،مشقای سخت سخی که بهم میدادی یه ذره شده!آساره نازم! خواهر عزیزم!دلم برای دعاهای قشنگت خیلی تنگ شده !محتاج دعاهای از ته دلت هستم...خيلی....محیا جونم! مهربون دوست داشتنی ،
دلم برای تعریفای قشنگت؛ استدلالای جالبت،همه ی مهربونيای بی اندازت..يه ذره شده..مهسا ی قشنگم! شیطون کوچولو!دلم برای خنده ها و صحبتای قشگت خیلی خیلی تنگ شده...شومبوسیا ی ماه و مهربون! یه دنیا دوستون دارم!خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی!مواظب خودتون باشید! که خیلی عزیزید!به روش خودمون:
( بوسبوس
بوس
بوس بغل
بغل
بغل
بغل.... یه عالمه!
..)
**********هر چی میگذره به روزای حساس و بحرانی کنکور نزدیک تر میشیم...بالاخره همه یه اضطرابی دارن یه دلهره خاصی رو با خودش داره این اسم کنکور برای همه...اما واسه کنکوریای این یه وضعیت دیگه داره...اما عزیز کنکوری ! همه این روزای سخت و سرنوشت ساز یه روزی تموم میشه.. .با امیدو آرزوی اینکه با خوبی و موفقیت تموم بشه...یه نکته کوچولو و مهم:"یادت باشه که همیشه برات دعا میکنم..بهترین دعاها برای موفقیت تو همه ی زندگی.. همیشه و همیشه... "(( می توان،از میان این فاصله ها را برداشت.دل من با دل تو،هر دو بیزار از این فاصله هاست. ))// باران//
*گذشته ها گذشته و هيچ تسلطی بر من ندارد.
اين لحظه برای من سرآغاز رهايی است.افکار امروز سازنده فردای من است .
من جويای تکاملم.و اکنون به لطف الهی توان ذاتی خود را فرا ميخوانم .من آزاد و در امان هستم.
سلااااااااام!
*برگشتم... دوباره اومدم٬که بنویسم که رها بشم...
اما بازم مثل هميشه بعد از يه مدت دوری نوشتن دوباره برام سخت ـ ..
اصلاتایپ رو يادم رفته.. اينقدر که تو اين تقريبا يک ماه.. تمام فکرم رو درس گرفته بود..
نميدونم .. نميدونم بنويسم يا نه.؟ نمی دونم بنويسم از احساس سردرگمی و...
دوره ی امتحاناتم يا نه؟.. نميخوام بنويسم چون با يادآوريش احساس خوبی ندارم..
اما ميخوام بنويسم چون ميخوام ثبت بشه.. بمونه و تکرار بشه ..
تا ازش درس بگيرم هميشه تو يادم باشه که
(( نخور غم گذشته گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته.. به فکر آينده باش ...))
شايد با تکرارش با اينکه برام سخت ِ و احساس خوشايندی ندارم نسبت بهش اما کمکم کنه..
کمکم کنه تا واقعا برام مسلم بشه که نبايد غصه گذشته رو بخورم...
تا دفعه بعد با روحيه بهتری باهاش روبه رو بشم... بهتر بگذرونمش...
آره من بايد بنويسمش تا ازش درس بگيرم..من تصميم گرفتم و اراده کردم
که از کوچيکترين اتفاقاتم که همه يه درس خيلی بزرگی توشون نهفته استفاده کنم...
حالا درسی که از اين امتحانا گرفتم..
*(( با انگيزه ی خوبی شروع کردم روحيم روتقويت کرده بودم و با اراده درس ميخوندم...
از نظر خودم از خيلی دوستداشتنيام گذشته بودم...می خواستم تمام فکر و ذهنم درس باشه..
شايد همين توقعم رو بالا برده بود.. شايد به خاطر همين بود
که فکر ميکردم من بايد بدون چون چرا و بی کم و کاست نتيجه ی دلخواهم رو بگيرم...
اما من هنوز اين رو درک نکرده بودم که هميشه تحمل يه کم سختی يا دل کندن از دلبستگی ها
نميتونه ضامن موفقيت کامل باشه.
.به خاطر همين وقتی به يه سنگ ميرسيدم.. دنبال مقصر ميگشتم..
دنبال مقصر ميگشتم تا محکومش کنم..محکومش کنم تا شايد دلم خنک بشه..
اما.. چون اون مقصر رو جز خودم نميديدم ضربه محکم و سخت تری ميخوردم...
من خودم رو مقصر ميدونستم ... محکومش ميکردم که چرا جواب توقع من رو نميده...
من با اينکه خودم فکرم ، علمم ،و تواناييم رو در حد رضايت بخش ميديدم
اما وقتی به خاطر يه بی دقتی احساس ميکردم نتونستم ازشون استفاده ؛ جواب رو خوب پس ندادم...
اعتمادم رو به فکرم و علمم و تواناييم از دست ميدادم..من خودم رو پوچ احساس ميکردم..چرا؟؟؟
خيلی سعی کردم تا بفهمم چرا؟... ميدونم که اشتباه ميکنم...
ميدونم که اين احساسم غلط ِ..اما شايد هنوز باورش ندارم...
من با وجود اين که ميدونم گذشته ها گذشته... اما غصه ش رو ميخورم ..
اين " ای کاش... کاشکی.اگه اين کار و کرده بودم.. اگه اينجوری ميشد..اگه ... کاش.. کاشکی.."
همه اينا من و داغون ميکنه ؛ فکر به اينا عذابم ميده..ميدونم ميدونم ميدونم ميدونم..
هزار بار و بيشتر ميدونم که نبايد نه نبايد بهشون فکر کنم...
نبايد افسوس گذشته رو بخورم و خودم رو مقصر بدونم.. اما...
بعضی وقتا يا بهتر بگم اکثر اوقات نتونستم غلبه کنم بهشون ، مغلوبشون شدم و عذاب کشيدم..
بايد بازم سعيم رو بيشتر کنم. بايد معيارم رو عوض کنم. شايد اين جوری بهتر خودم رو بسنجم...
و از تواناييام لذت ببرم.. اشتباهاتش ناراحتم نکنه بلکه خوشحالم کنه و بتونم ازشون درس بگيرم...
بتونم باورشون کنم به عنوان يه نکته مهم و با ارزش.. که اصلا هم ناراحت کننده نيست...
پس من تواناييام رو باور دارم.. من نتيجه رو با معيارای خودم قبول دارم..و میپذيرم...
من خودم و تواناييم رو در حد قابل قبول ميبينم...
و با خودم عهد ميبندم که هرگز و هرگز غصه گذشته رو نخورم..
به فکر آينده باشم و اونُ بسازم و ازش لذت ببرم..من خودم رو از اين قيد و بندهای آزار دهنده آزاد ميکنم..
تا رها بشم..تا آروم بشم و به آرامش برسم.. تو هم امتحان کن..
اميدوارم و خوش بين که نتيجه و آينده خوبی در انتظار ِ...))
*** از همه اينا بگذريم.. می خوام بگم که اينا رو فقط و فقط برای دل خودم نوشتم
شايد کسی که بخونه متوجه نشه و درک نکنه..و حوصله خوندنش رو نداشته باشه
اماخوشحال هم میشم که کسی با خوندنش بتونه همون درسی که من گرفتم و بگيره..خلاصه..
***!...2005 "happy new year
*بم! " شهر من ... سرزمين من.. ميخواهم برای کودکم زنده و سبز باشی هميشه..پس .. بيدار شو!
"" حتما زمين هم عاشق تو بود وگرنه چطور ميشود که دلش بلرزد..؟ ""
*تو کنکور آزمايشی شرکت کردم. خيلی شوق و ذوق دارم احساس ميکنم که دارم مستقل ميشم..
دارم وارد دنيای خودم ميشم... دنيايی که همش رو خودم ميسازم خودم و خودم...
واز اين احساس لذت ميبرم... يه جيزغيلی بزرگتر شدم نه؟...
*عزيزم!..ديدی قولم و فراموش نکردم...؟ اما به يه نتيجه ای رسيدم اينکه..
” يه کوچولو دوری و دلتنگی زيادم بد نيست... لازم ِ... اين طور فکر نميکنی؟...“
* خونه ی قشنگم! هم دم مهربونم! اينقدر دلم برات تنگ شده بود..
که خودم هم باورم نميشد که اينقدر وابسته شدم... حالا قدر اين همدمی رو بيشتر ميدونم...
* حال و هوای زمستون رو هم خيلی دوست دارم..از تنفس تو روزای برفی هم لذت ميبرم....
از پاکی و قشنگيش...از لطافتش که همه جا رو سفيد و مهربون ميکنه..
منتظر مرواريدای قشنگ ننه سرما ميمونم... اخه اونا امانتن و خيلی با ارزش...
*برای لمس گرمی دستای مهربونت توی سرمای زمستون... بيقرارم ، بيقرار ِ بيقرار
پس کجايی؟...
* اگه همين جوری بخوام بنويسم...بنويسم از همه حرفای اين مدت سکوتم...
بايد حالا حالاها بنويسم... اماديگه خستم...پس کافی ِ...It's enough!
// باران //